ریف و سینگر[۲۴](۱۹۹۸)، موضوع بهزیستی را در جریان رشد و تحول انسان مورد بررسی قرار دادهاند، با الگو گرفتن از ارسطو، بهزیستی را صرفاً به معنای دست یابی به لذت نمی دانند بلکه آن را تلاش در رسیدن به کمالی می دانند که تواناییهای واقعی فرد را ممکن میسازد. از این رو، آن ها بهزیستی روانشناختی [۲۵] را مطرح کردند که چیزی متفاوت از بهزیستی ذهنی است. آنان برای اندازه گیری بهزیستی روانشناختی یک شیوه چند بعدی را طرح کردند که شش جنبه ی متمایز از خودشکوفایی انسان را نشان میدهد: خودمختاری[۲۶]، رشد شخصی[۲۷]، خویشتن پذیری[۲۸]، هدف زندگی[۲۹]، تسلط[۳۰] و احساس تعلق مثبت[۳۱]. این شش مفهوم، هم به لحاظ نظری و هم از دید عملی، بهزیستی روانشناختی را توصیف میکنند و روشن میسازند که چه چیزی سلامت جسمی و هیجانی را بهبود می بخشد. آن ها شواهدی نشان دادند که مثلاً زندگی سعادت گرایانه (که از طریق بهزیستی روانشناختی نشان داده می شود) میتواند بر روی سیستم فیزیولوژیک و دستگاه ایمنی بدن تاثیرگذار باشد. از سویی، تئوری خودمختاری بیان میکند که اهداف درونی (با رشد شخصیت، صمیمیت و شرکت در اجتماع) مرتبط میباشد این اهداف به طور مستقیم نیازهای اساسی را تأمین کرده و باعت خشنودی درونی میشوند. در مقابل، اهداف خارجی (مثل موفقیتهای مالی، ظاهر جذاب، اجتماعی و شناختی) شامل به دست آوردن پاداش و ارزیابی مثبت از دیگران می شود که به طور غیرمستقیم نیازهای اساسی بشر را ارضاء میکند. نتایج چنین مطالعاتی نشان میدهد که ارزش انتظار برای به دست آوردن درک خود و داشتن اهداف درونی با بهزیستی رابطه مثبتی دارد (رومرو و همکاران، ۲۰۱۲). ریف و سینگر(۱۹۹۸) اظهار داشتند که بهزیستی ذهنی حوزۀ محدودی در کنش های مثبت دارد و غالباً شاخص مناسبی برای زندگی سالم نیست (ترکدوگان و دارا ،۲۰۱۲). در عوض دینر و لوکاس(۲۰۰۸؛ نقل از گارسیا و ارلندسون، ۲۰۱۱) گزارش کردند که ملاک سعادت گرایی، به کارشناسان امکان میدهد بهزیستی را تعریف کنند ولی تحقیقات مربوط به بهزیستی ذهنی به مردم اجازه میدهد که به پژوهشگران بگویند چه چیزی زندگی آن ها را بهتر میکند. در هر حال، این تعاریف متفاوت از آسایش منجر به شکل گیری دو نگرش کاملاً متفاوت نسبت به علل، نتایج و پویایی شناسی بهزیستی شده است.
نظریه خودپیروی[۳۲] ریان و دسی (۲۰۰۱) یکی دیگر از دیدگاه هایی است که هم مفهوم سعادت گرایی یا خود- شکوفایی را در بر میگیرد و هم تلاش میکند روشن سازد که معنای واقعیّت بخشیدن به خود چیست؟ و چگونه می توان این کار را انجام داد. نظریه خودپیروی، اختصاصاً سه نیاز روانشناختی اساسی را مطرح میکند : خودمختاری، شایستگی[۳۳] و احساس تعلّق[۳۴]. از نظر آن ها ارضاء این نیازها برای رشد روانی بسیار ضروری است (مثل انگیزش درونی)، یکپارچگی[۳۵] (درونی ساختن و جذب شیوه های فرهنگی)، بهزیستی (مثل سلامت روانشناختی و رضایت از زندگی) و همچنین احساس سرزندگی[۳۶] و همخوانی با خود[۳۷]. بنابرین، ارضاء این نیازها به عنوان هدف طبیعی زندگی انسان و رفتارهای او در نظر گرفته می شود. تعیین نیازهای اساسی نه تنها حداقل شرط لازم برای سلامت روانی را مشخص میکنند بلکه عوامل رشد و پیشرفتی را که محیط اجتماعی باید برای افراد فراهم کند را نیز روشن میسازد. بنابرین، تئوری خودپیروی شرایطی را توصیف میکند که بهزیستی را در دوره های مختلف و محیطهای اجتماعی خاص مثل مدرسه، محل کار و دوستی ها سرعت می بخشد. طبق این نظریه، نیازهای اساسی در تمام خانواده ها و گروههای اجتماعی و یا فرهنگ ها ارزش یکسانی ندارند. اما این نظریه تأکید دارد که عدم ارضاء این نیازها در تمام محیطهای اجتماعی به نتایج و پیامدهای روانی منفی منجر می شود.
نظریه خودپیروی، شباهت ها و تفاوت های مهمی با دیدگاه سعادت گرایی ریف و سینگر (۱۹۹۸) دارد. در این دیدگاه، بهزیستی عبارت است از آن چیزی که راجرز[۳۸] (۱۹۹۳؛ به نقل از ریان و دسی، ۲۰۰۱) از آن به عنوان ” کنش کامل ” یاد میکند نه صرفاً دستیابی به تمایلات. همچنین تا حد زیادی به مضمون و محتوای سعادت گرا بودن (مثلاً خودمختار بودن، شایسته بودن و احساس تعلّق داشتن) اعتقاد دارد. به هر حال در این دیدگاه، این مضامین عوامل اصلی هستند که بهزیستی را رشد میدهند، در صورتی که در دیدگاه ریف و سینگر این مفاهیم برای تعریف بهزیستی به کار می رود. نظریه خودپیروی معتقد است که ارضای نیازهای روانشناختی اساسی، معمولاً باعث رشد بهزیستی ذهنی و همچنین بهزیستی سعادت گرایانه می شود. یعنی اینکه رضایت از زندگی و برخورداری بیشتر از عاطفه مثبت [۳۹] (شاخص های معمول بهزیستی ذهنی) اغلب دلالت بر آسایش روانشناختی دارد، زیرا همچنان که راجرز (۱۹۶۳؛ به نقل از ریان و دسی، ۲۰۰۱) مطرح میکند، حالت های هیجانی نشان دهنده فرایند ارزش گذاری ارگانیسمی هستند. یعنی اندازه گیری عواطف مثبت و منفی تا جایی مفید است که در اندازه گیری این گونه هیجانات، ارزش وقایع و شرایط زندگی (با توجه به ” خود[۴۰] “) در نظر گرفته شود.
بنابرین، در نظریه خودپیروی معمولاً بهزیستی ذهنی به عنوان یکی از چند شاخص بهزیستی به کار می رود. همچنین در این رویکرد انواع مختلفی از تجربیات مثبت وجود دارد که برخی از آن ها بهزیستی ذهنی را تقویت میکنند، اما باعث رشد بهزیستی سعادت گرایانه نمی شوند. مثلاً تحقیقی که به وسیله نیکس[۴۱] (۱۹۹۳؛ به نقل از ریان و دسی، ۲۰۰۱) صورت گرفت، نشان داد که موفق شدن در یک فعالیت در حالی که احساس می کنید برای موفق شدن تحت فشار هستید به شادکامی منجر می شود (یک احساس یا عاطفه مثبت که دقیقاً به بهزیستی ذهنی مربوط است) اما منجر به سرزندگی نمی شود (احساس مثبت که بیشتر با بهزیستی سعادت گرایانه ارتباط دارد). از طرف دیگر، همان گونه که تئوری خودپیروی پیشبینی میکند موفق شدن در یک فعالیت همراه با احساس مستقل بودن و خودمختاری هم به سرزندگی و هم به شادکامی منجر می شود. بنابرین، از آنجا که عوامل تقویت کننده ی بهزیستی ذهنی لزوماًً بهزیستی سعادت گرایانه را به وجود نمی آورد، رویکرد خودپیروی شاخص های بهزیستی ذهنی را با اندازه گیری خودشکوفایی، سرزندگی و سلامت روانی تکمیل کردهاست تا بهزیستی به عنوان کنشی سازگار، حیاتی و سالم در نظر گرفته شود.
مؤلفه های بهزیستی ذهنی
بهزیستی ذهنی دارای چهار جزء یا مؤلفه اصلی میباشد: رضایت مندی از زندگی، رضایت مندی حوزه ای، عاطفه خوشایند و سطح پایین از عاطفه ناخوشایند است. مؤلفه های بهزیستی ذهنی تا حدی از هم مستقل هستند پس بهتر است به شکل جداگانه بررسی و اندازه گیری شوند (اندروز و ویتی، ۱۹۷۶؛ لوکاس و همکاران، ۱۹۹۶؛ نقل از شعبانی، ۱۳۹۱).
رضایت مندی از زندگی