با این حال با سال خورده شدن و دوری از زمان آغاز آیین زرتشتی باز هم بیم بر امید غلبه کرد و خواست اهورا مزدا نه فقط چیره درخواست مردم بلکه گاهی مانع آن قلمداد میگردید.[۱۶۲]
در شبه جزیره عربستان هم تقابل جبر و اختیار چه پیش از ظهور اسلام و چه پس از آن مورد نظر بوده است. اعراب پیش از اسلام رفتار خود را از طریق تعلق اراده خدا بر آن، توجیه میکردند و میگفتند اگر خدا نمیخواست ما دیگری را شریک او قرار نمیدادیم و چیزی را حرام نمیکردیم. ( انعام/ ۱۴۸).
بعد از اسلام نیز این نگرش در برخی از صحابه وجود داشت. واقدی در مغازی در تشریح نبرد، حنین، فرار مسلمانان را یادآور میشود و میگوید: حارث انصاری میگوید: «عمر بن خطاب را در حال شکست دیدم، به او گفتم: این چیست؟ عمر در پاسخ گفت: فرمان شده است.»[۱۶۳]
خداوند اما خود فرموده بود: «ما طریق حق و باطل را به انسان ارائه دادیم خواه شکر گذار باشید خواه کفران ورزد.» (دهر/ ۱۳).
با این همه باز هم از گذر زمان و پیدایش اهل حدیث و پس از آن مکتب شاعره عقل؛ انتخاب و اراده باز منزوی و منزویتر شد. مردم خود را مطلقاً مقهور قاهر یکتا داشتند. حال آنکه او هر قومی را بر سرنوشت خویش مسلط گردانده و در داستان آفرینش، خودآگاهی را با قدرت انتخاب به انسان هدیه کرده بود.[۱۶۴]
۲-۱-۲-مبحث دوم: انسان مجبور یا مختار- پس از مدرنیته
در این مبحث به غرب برمیگردیم، جایی که رنسانس و انقلاب صنعتی روحی تازه در کالبد اراده و عقل انسانی دمیده بودند. انقلاب صنعتی ماشین آورد، انسان ماشین را به خدمت گرفت و تا غرق در اندیشه پیروزی شد، خود را بازنده عصر مدرن و در خدمت ماشین دید. سبز فایل شهرها به پا کرد و شهرها لبریز از جمعیت شد و جمعیتها شخصیت فرد را از میان بردند. بار دیگر در مراکز جدید صنعتی همان وضع قدیم پیش آمد، اهمیت شخص و فرد روبهزوال گذاشته شد و فلسفه جبر و نومیدی بر سرکار آمد. در حقیقت چند نسل همراه با چارلی چاپلین تن به عصر مدرن دادند و لای چرخدندههای آن به تماشای بردگی مدرن نشستند.
عصر مدرن با اینکه انسان را در محوریت امور قرارداد اما از مباحث جبر و اختیار مصون نماند. این بار اما به گونهای دیگر.
هگل معتقد بود عصر مدرن و جامعه مدنی آزادی را در اختیار فرد میبیند، حال آنکه ما در جامعه مدنی، آزادی واقعی را به دست نمیآوریم، بلکه بردگی افراد را در خواهشهای ذهنی و فزایندهی آن ها مشاهده میکنیم. او میگوید: «ما با یکدیگر مانند ابزاری برخورد میکنیم که باید ما را به اهدافمان برساند. احساس نمیکنیم که وابستگی دیگری جز یک ارتباط بیرونی و منفعت مداری نسبت به هم داریم: ما حس اجتماع را گم کردهایم.»[۱۶۵]
بعد از هگل، هگلهای راست و چپ آمدند؛ مارکس از هگلیهای چپ بود که نگاه هگل را نگاهی آرمان گونه به مفاهیم آزادی و اجتماع و … تفسیر کرد و خود به سیر جبری تاریخ معتقد بود.[۱۶۶]
نیچه نیز هرچند ابرمرد را انسانی فارغ از چارچوبهای متداول مرسوم معرفی میکرد؛ اما از سوی منتقدان به تمامیتخواهی و استبداد متهم میشود. هایدگر در کتاب هستی و زمان خود نقد جالبی را درباره مفهوم آزادی و انتخاب مطرح میکند. او معتقد است اراده انسان در بسیاری از عادات او استحاله شده، برای مثال در زندگی روزمره ما عادت به باز کردن در داریم و این انتخاب دیگر به سان بار نخست آگاهانه نخواهد بود، یعنی مغز خود دست به انتخاب میزند، بیآنکه ما لحظهای به چگونگی آن اتفاق بیندیشیم[۱۶۷]. این از خود بیگانگی را در آرای فلاسفهی بسیاری میتوان دید، همینطور در داستانهایی هم چون مسخ کافکا.
بنابرین اندیشه انسان دیگر نه مرکز آفرینش بود، نه هدف آن و نه حتی صاحبخانهی خود. با وجود پیدایش علم روانکاوی و پیشرفتهای روانشناسی انسان دیگر حتی صاحب اختیار خود هم نبود. انسان ماشین عجیبی شده بود که تنها یک روح به آن منضم شده، به همین جهت او را باید بیگناه بهحساب آورد. اگر مرتکب جنایتی میشود، سرزنش متوجه اجتماع است، متوجه ذهن ناهشیار و یا…
در اندیشه فروید انسان به شدت تحت تأثیر ضمیر ناخودآگاه است؛ ضمیری که انسان قدرت تغییر آن را ندارد. کارل گوستاو یونگ نیز نظر ناهشیار جمعی را مطرح میکند و در آن ناهشیاری را بر هوشیاری مقدم میداند[۱۶۸]. به این ترتیب که ذهن اصلی یا اولیه، در آغاز ناهشیار بوده است. به عنوان مثال در قرن شانزدهم، هنگامی که فاتحان اسپانیایی قدم به خاک مکزیک گذاشتند متوجه نمادهایی شبیه به صلیب و صلیب شکسته شدند. در حالی که آزتکها و سایر قبایل مقیم آن سرزمین هیچ آگاهی از ظهور مسیح نداشتند؛ و البته از صلیب شکسته نیز نازیها چند صد سال بعد استفاده کردند. یونگ چنین استدلال میکند که با توجه به گرایش غیر منسجم قبایل و فرهنگها و … به صلیب و نمادهایی از این دست باید این بقایای خاطرهای جمعی، از میراث اجدادی واحد باشد[۱۶۹].
فروید همچنین نظراتی پیرامون رفتارهای انگیزشی داشت، وی در پس هر چیزی به دنبال جای پای خاطرهای، بود حتی شکسته شدن ساعت یادگار پدر در باد. در حقیقت میتوان او را روان کاوی جبرگرا تلقی کرد. حالا سؤال اینجا است اگر انسان مقهور قدرت خداوند و یا ذهن خود باشد و تنها وسیله اراده آن ها قلمداد گردد، اگر انسان از خود بیگانه شده و در عصر صنعت به شیء تبدیل شده باشد و اگر انسان خود تحت تأثیر خاطراتی باشد که دیگران برای او رقم زدهاند یا جامعهای که میلیونها انسان دیگر در تشکیل آن سهیم بودهاند، پس چگونه میتوان او را مسئول اشتباهاتش دانست؟ هر چند مکاتب و علوم جدید نقش اراده و خودآگاهی را بهکلی منکر نمیشوند، اما تا حدود زیادی از وسعت آن ها کاستهاند.
با این وجود باید بپذیریم این از خود بیگانگی و شیء شدگی، انتخابهای ناخودآگاه و رفتارهای انگیزشی، درصد کمی از رفتارهای روزمره آدمی را تشکیل میدهد. انسانها برای انجام کارهایشان مشاوره میگیرند، تحقیق میکنند و سپس تصمیم میگیرند، پس نمیتوان آن ها را موجوداتی منفعل و صرفاً واکنشگر فرض کرد. بسیاری از فلاسفه معتقدند؛ چیزی که انسان را از سایر موجودات متمایز میکند قدرت انتخاب است. بشر میاندیشد پس هست، میاندیشد و انتخاب میکند. او مدام در حال ارزیابی و گزینش است. به گفته ژان پل سارتر: «انسان مجبور به آزادی است».
فلسفه ساتر در بین مکاتب زیادی رسوخ کرد، حتی نهلیسم اگزیستانسیال به وجود آمد، حتی مارکسیسم اگزیستانسیال. سارتر بشر را آزاد میدانست اما این آزادی یک هدیه الهی برای تسکین روح بشر نبود بلکه حامل بار مسئولیت و تکلیف بود. او میگفت[۱۷۰]: «آزادی بشر طوق لعنتی است که بر گردن او نهاده شده اما همین قید و لعنت، منشأ علو و شرافت است».[۱۷۱]
در حقوق مدنی اصل بر جبران خسارت و ضمان فرد مرتکب است، معیارهای شخصی بیشتر در حقوق جزا به کار میروند. آنجا که نمیتوان گفت اصل بر مجازات کردن فرد خاطی است. باید تمام ویژگیهای روحی و روانی او را در نظر گرفت؛ اما در مورد حقوق مدنی، بحث از خسارت وارد شده و جبران آن است. حقوق نمیتواند از کسی انتظار فداکاری داشته باشد به ساختن انسانی منظم و غیر متجاوز قانع است و عدالت را در این میبیند که هر کس به حق خویش برسد.[۱۷۲]