– ابعاد روان پریشی، روان رنجورخویی و برون گرایی آیزنک
– مدل پنج عاملی شخصیت مک کری و کاستا
– سه خلق تهییج پذیری، فعالیت و معاشرتی بودن باس و پلامین[۳۷]
با این حال مهم نیست که چه تعداد صفت ممکن است وجود داشته باشد، حتی پر و پا قرصترین طرفداران رویکرد وراثت، قبول ندارند که شخصیت را میتوان به طور کامل به وسیله وراثت توجیه کرد، اینکه آیا آمادگی ارثی ما تحقق یابد، به شرایط اجتماعی و محیطی، مخصوصاً شرایطی که در کودکی داشتهایم بستگی دارد. (شولتز و شولتز، ۱۹۹۸)
- تعیین کننده های محیطی:
عوامل محیطی و تأثیرات آن موجب شباهت افراد به یکدیگر می شود همینطور تجارب افراد موجب می شود که هر یک، موجودی منحصر به فرد باشند.
– فرهنگ: از میان عوامل محیطی تعیین کننده شخصیت، تجارب فرد به عنوان عضو یک فرهنگ، حائز اهمیت بسیار است. هر فرهنگ، دارای باورها، شعائر و الگوهایی از رفتارهای اکتسابی است، که نهادینه شده و مورد تأیید قرار گرفته است. نهادینه شدن الگوهای رفتاری به این معنی است: که اکثر اعضاء یک فرهنگ خصوصیات شخصی مشترکی را دارا هستند، بنابرین اغلب از تأثیرات فرهنگی بیاطلاع هستیم، تا اینکه با افراد فرهنگ دیگر آشنا میشویم که نگاه متفاوتی به دنیا دارند و ممکن است دیدگاه های پذیرفته شده ما را از جهان مورد سؤال قرار دهند. هرچه این تأثیرات دانسته فرض شود، تأثیر آن ها بیشتر شده در عمل بر کلیه جنبه های زندگی ما مؤثر واقع می شود، یعنی بر نحوه بیان نیازهایمان و نیز راههای ارضاء آن ها، تجارب ما از هیجانهای مختلف و نحوه بیان احساسات خود، نوع رابطه ما با دیگران و یا خودمان، برداشت ما از غم و شادی، چگونگی کنار آمدن با مرگ و زندگی و دید ما نسبت به سلامت و بیماری اثر می گذارد. (کراس و مارکوس[۳۸] ۱۹۹۹، به نقل از پروین ۱۹۸۹)
-طبقه اجتماعی: اگرچه بعضی از الگوهای رفتاری، نتیجه عضویت فرد در یک فرهنگ است، عضویت در قشرها و طبقات اجتماعی مختلف نیز رشد بعضی از الگوها را موجب می شود، بدون توجه به گروه اجتماعی فرد، جنبه های کمی از شخصیت قابل درک است. طبقه اجتماعی فرد – چه طبقه بالا یا پایین و چه طبقه کارگر یا متخصص- از اهمیت ویژهای برخوردار است. عوامل طبقه اجتماعی در تعیین پایگاه اجتماعی فرد، بر نقشی که ایفا می کند، وظایفی که بر عهده دارد و امتیازاتی که از آن برخوردار است، تأثیر می گذارد. این عوامل، برداشت فرد از خود از اعضاء طبقات اجتماعی دیگر و نحوه کسب درآمد و مصرف آن را تحت تأثیر قرار میدهد. عوامل طبقه اجتماعی، همچون عوامل فرهنگی بر تلقی فرد از موقعیتها و نحوه پاسخ وی بر آن ها اثر می گذارد. (همان منبع)
-خانواده: یکی از مهمترین عوامل اثرگذار محیطی روی شخصیت، خانواده است (کالینز و همکاران[۳۹]، ۲۰۰۰) والدین ممکن است گرم و مهربان باشند و یا سرد و خشن؛ حمایت مفرط و حس مالکیت داشته باشند و یا نیازهای کودکان را بشناسند و به آن ها استقلال و آزادی بدهند. هر الگوی رفتاری والدین بر رشد شخصیت کودک اثر می گذارد. والدین حداقل به سه شیوه تعیین کننده بر فرزندان خود اثر میگذارند:
۱- با رفتارهای خود، موقعیتهایی میآفرینند که رفتارهای خاصی را در فرزندشان برمیانگیزد.
۲- سرمشقهایی برای همانندسازی کودکاناند.
۳- به طور انتخابی، بعضی از رفتارها را تشویق میکنند.
اخیراًً محققان به این نکته دست یافتهاند که تفاوت تجربیات دوقلوها (متعلق به محیطهای متفاوت زندگی) در رشد شخصیت می تواند مهمتر از تجربیات مشترک برادر و خواهرهای متعلق به یک خانواده باشد. (پروین، ۱۹۸۹)
-گروه همسالان: در یک دیدگاه جدید، این محیط همسالان است که در رشد شخصیت با اهمیت تلقی می شود: «آنچه که در رشد شخصیت اهمیت دارد، تجربیات کودکی و نوجوانی در گروه همسالان است تا تجربیات خانوادگی. در پاسخ به این سؤال که چرا کودکانِ متعلق به یک خانواده تا این اندازه از یکدیگر متفاوتند (پلامین و دانیلز[۴۰]، ۱۹۸۷)، طبق نظر هریس[۴۱] (۱۹۹۵)، باید گفت: «به این دلیل که این کودکان، تجارب متفاوتی در بیرون از خانواده به دست می آورند و نیز به این دلیل که تجارب خانواده نیز آن ها را یکسان تربیت نمیکند». (همان منبع)
آنچه در اینجا میتوان گفت، این است که کودکان خیلی چیزها را از خانواده یاد می گیرند، ولی این تأثیرات، ویژه خانواده است و غالباً در برابر تأثیرات گروهی همسالان، محو می شود. بنابرین، گروه همسالان، فرد را برای پذیرش قوانین و رفتارهای جدید اجتماعی آماده می کند و تجاربی را فراهم می نماید که تأثیرات طولانی مدت بر شخصیت فرد می گذارد. بر طبق این دیدگاه، نقش خانواده در رشد اولیه فرد اهمیت دارد، ولی این ارتباط با همسالان است که در رشد بعدی با اهمیت است و تأثیر پایداری نیز بر شخصیت فرد دارد.
-عامل یادگیری: شواهد زیادی وجود دارند مبنی بر اینکه یادگیری نقش عمدهای در تأثیر گذاشتن بر تقریباً، هر جنبه شخصیت ایفا می کند. تمام نیروهای اجتماعی و محیطی که شخصیت را شکل می دهند این کار را به وسیله فنون یادگیری انجام می دهند. حتی جنبه های فطری شخصیت را میتوان به وسیله فرایند یادگیری تغییر داد، مختل کرد، جلوگیری کرد، یا امکان شکوفا شدن به آن ها داد. اسکینر[۴۲] (بر اساس تحقیقات پیشین که توسط واتسون و پاولف صورت گرفته بودند) ارزش تقویت مثبت، تقریب متوالی، رفتار خرافی، و متغیرهای دیگر یادگیری را در شکلدهی آنچه دیگران شخصیت مینامند و خود او آن را صرفاً تراکم پاسخهای آموخته شده نامید، به ما آموخت.
بندورا[۴۳] این عقیده را مطرح کرد، که ما از مشاهده کردن الگوها (یادگیری مشاهدهای) و از طرق تقویت جانشینی یاد میگیریم. بندورا با اسکینر موافق بود که اغلب رفتارها آموخته شده هستند و وراثت نقش محدودی را ایفا می کند.
جنبه های متعددی از شخصیت هستند که شواهد علمی نشان میدهد که آن ها آموخته شده هستند، مانند نیاز به پیشرفت مک کللند (که ابتدا موری آن را مطرح کرد). به علاوه، پژوهشهای قابل ملاحظهای ثابت کرده اند که یادگیری بر احساس کارایی، منبع کنترل، درماندگی آموخته شده و خوشبینی در برابر بدبینی تأثیر می گذارد. این مفاهیم با مفهوم گستردهتری ارتباط دارند: سطح کنترل. افرادی که معتقدند بر زندگی خود کنترل دارند، از نظر احساس کارایی بالا هستند، منبع کنترل درونی دارند، و با درماندگی آموخته شده (که فقدان کنترل را شامل می شود)، توصیف نمیشوند. به قول سلیگمن[۴۴]، ]کسانی که معتقدند کنترل دارند، خوشبین هستند نه بدبین.[ (شولتز و شولتز، ۱۹۸۹)
کنترل برای بسیاری از جنبه های زندگی مفید است. میزان بالای کنترل با مکانیزم های مقابله کردن بهتر، عوارض استرس کمتر، سلامت ذهنی و جسمی بیشتر، استقامت، آرزوها و عزت نفس بالاتر، اضطراب کمتر، نمرات بالاتر و مهارت ها و محبوبیت اجتماعی بیشتر ارتباط دارد. کنترل، به هر اسمی که نامیده شود – احساس کارایی، منبع کنترل درونی یا خوشبینی به وسیله عوامل اجتماعی و محیطی تعیین می شود. کنترل در طفولیت و کودکی آموخته می شود ولی می تواند بعدها در زندگی تغییر کند. رفتارهای خاص والدین می توانند احساس کنترل داشتن را در کودک پرورش دهند. بنابرین، مفهوم کنترل بُعد آموخته شده شخصیت است که رفتار والدین اهمیت زیادی در مورد آن دارد. (همان منبع)