در تفسیر کاشف در تفسیر آیات ۴-۵ چنین آمده: خداوند دو قلب در یک جوف یک انسان قرار نداده، پسر واقعی و پسرخواندگی این ها با هم جمع نمی شوند. چون حکمت خدا اقتضاء میکند انسان دارای یک قلب باشد زیرا اگر دو تا شد ممکن است قلب هم مرید و هم کاره، هم عالم و هم ظان باشد و هم دارای یقین و شک در یک حالت باشد و در ارتباطش با فرزندخواندگی می نویسد؛ بنوت و فرزند داشتن در نسب و ریشه اصالت دارد ولی فرزندخواندگی یک چیز عارضی است، فقط اسم است، یک چیز اصیل با غیراصیل یکجا جمع نمی شود. (مغنیه، ۱۳۸۶، ج ۶ : ۳۱۷)
در تفسیر مراغی چنین آمده: شیخان و ترمذی و نسائی از ابن عمر نقل کردهاند که زیدبن حارثه را زیدبن محمد خطاب میکردیم تا اینکه آیه « ادعوهم لابائهم » نازل گردید. پیغمبر فرموده: انت زیدبن حارثه بن شراحیل … . این آیه ابطال کرد آنچه را در زمان جاهلیت و صدر اسلام بود که اگر مردی فرزندی را به عنوان فرزندخواندگی قبول می کرد، همه احکام فرزند نسبی بر او جاری می شد، ( ذلکم قولکم بافواهکم ) سنت فرزندخواندگی حقیقت ندارد و با فرزندخواندگی نمی توان ادعای نسب کرد.
در تفسیر کبیر فخر رازی آمده است: قوله تعالی: ( قالت النصاری المسیح ابن الله ذلک قولهم بافواههم ) یعنی نسبت شخص به غیر پدر حرفی است که حقیقت ندارد و از قلب خارج نمی شود و نیز داخل قلب هم نمی گردد که حقیقت ندارد. این حرفی است خالی از حقیقت که فقط از دهان خارج شده. عاقل باید سخنش یا از روی عقل و یا بر پایه شرع باشد، موقعی که گفته می شود فلان به فلان یا باید دارای حقیقت باشد یا شرع امضاء کند که ابن پسر او باشد. سخنی که از قلب خارج و دارای حقیقت باشد تعبیر به اقوال می شود و اگر خالی از حقیقت باشد فقط از دهان خارج شده، مثل صدای چهارپایان.
و همچنین آیات دیگری که برای رد فرزندخواندگی به آن ها استناد می شود آیه ۳۷ و ۴۰ سوره احزاب میباشد. چون در آن زمان فرزندخوانده را فرزند واقعی خود میدانستند و ازدواج با همسر پسرخوانده در میان عرب حرمت داشت و همسر فرزندخوانده را عروس خود میدانستند، برای اینکه سنت های منحط و بدعت های باطل در بین مردم شکسته شود به امر خداوند، پیامبر ( ص ) با زینب همسر زید ازدواج کرد، این ازدواج که ظاهراًً مخالف عقاید و رسوم عرب بود سبب اعتراض مردم و منافقان گردید. (قرشی، ۱۳۷۰، ج ۳ : ۱۹۱)
« … فَلَمَّا قَضَى زَیْدٌ مِّنْهَا وَطَرًا زَوَّجْنَاکَهَا لِکَیْ لَا یَکُونَ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ حَرَجٌ فِی أَزْوَاجِ أَدْعِیَائِهِمْ إِذَا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَرًا وَکَانَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولاً »
… آنگاه چون زید از او حاجت خویش برآورد ( و از او جدا شد ) ما او را به همسری تو درآوردیم تا مشکلی برای مؤمنان در ازدواج با همسران پسرخوانده هایشان ( هنگامی که طلاق گیرند ) نباشد و فرمان خدا انجام شدنی است.
و آیه ۴۰ سوره احزاب: « مَّا کَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِّن رِّجَالِکُمْ وَلَکِن رَّسُولَ اللَّهِ وَخَاتَمَ النَّبِیِّینَ وَکَانَ اللَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمًا ». محمد پدر هیچ یک از مردان شما نیست، او رسول خدا و خاتم پیامبران است و خدا به هر چیزی داناست.
با توجه به مباحث مطرح شده می توان اینگونه استنباط کرد که فرزندخواندگی در نظام حقوقی اسلام منشأ اثر حقوقی نیست به گونه ای که اساتید حقوق هم در کتاب هایشان به این نکته اشاره کردهاند، گفته شده فرزندخواندگی در حقوق اسلام به رسمیت شناخته نشده و یک نهاد حقوقی تلقی نمی شود و منشأ اثر حقوقی نیست. ( صفایی و امامی، ۱۳۸۸ : ۲۷۷ ) و در قانون مدنی ما فرزندخواندگی وجود ندارد و در سنن مذهبی نیز ایجاد این رابطه مباح شناخته نشده است. ( کاتوزیان، ۱۳۸۴ : ۴۴۴ )
اسلام یک نهاد حقوقی تحت عنوان « لقطه انسان » تأسیس کرد که در کتب فقهی در باب « لقیط » آمده است. فقها معمولاً لقطه را در سه مبحث مورد توجه قرار میدهند، لقیط ( طفل گم شده )، لقطه ( شیء گم شده )، ضاله ( حیوان گم شده ). (جرجانی، ۱۳۶۲، ج ۲ : ۱۹۱)
«لقیط طفلی است که او را ترک نموده اند و کسی کافل و سرپرست او نمی باشد و خودش هم نمی تواند وسایل زندگی خویش را تأمین کند » (عاملی و ساجوی، ۱۳۸۷: ۵۸۷). التقاط یعنی برداشتن طفل متروک مستحب است و اگر در معرض خطر باشد واجب است. ولی به هر حال اگر کسی طفل را برداشت و قبول کرد، نفقه طفل بر او واجب می شود که ابتدا از اموال طفل یا از اموال وقفی بر لقیط با اجازه حاکم و در مرحله بعد از اموال پیدا کننده پرداخت می شود و اگر بی چیز بود از بیت المال به دستور حاکم اسلامی پرداخت می شود، البته اگر ملتقط از اموال خودش انفاق کرد و قصد تبرع نداشت در صورت پولدار شدن طفل میتواند به او رجوع کند. سرپرستی لقیط از جهت حفظ جان یک انسان و حضانت طفل بی سرپرست بر هر مسلمان واجب کفائی است. (مبین، ۱۳۸۴ : ۳۱، به نقل از دکتر سید جواد مدیرنیا، حضانت اطفال در حقوق مدنی ایران، اسلام و فرانسه : ۱۳۳). در خصوص مفهوم لقیط باید توجه داشت لقیط صرفاً به معنای طفل گم شده نیست بلکه طفل گمشده ای است که سرپرست ندارد. ( کل صبی ضائع لا کافل له ). (همان، به نقل از محقق حلی، شرائع الاسلام، ج ۳ : ۲۸۳)
بنابر نظر شهید ثانی گمشده معلوم النسب حکم لقیط را ندارد و باید او را به پدرش تحویل داد. البته سرپرستی چنین طفلی هم تا پیدا شدن پدر و مادرش واجب است، ولی لقیط محسوب نمی شود. صاحب جواهر عقیده دارند طفل معلوم النسب هم میتواند لقیط محسوب شود چرا که طفل رها شده برای پیداکننده اش مجهول النسب است. البته با وجود پدر، جد پدری، مادر یا غیر این ها از کسانی که حضانت بر آن ها واجب است عنوان لقیط بر چنین طفلی صدق نمی کند. با این تعریف مشخص می شود سه شرط برای لقیط لازم است: ۱- گم شده باشد ۲- نتواند مستقلاً زندگی کند. ۳-بدون سرپرست باشد. البته شاید بتوان با توجه به شرایط اجتماعی امروز این حکم را تا نوجوان زیر ۱۸ سال بدون سرپرست تعمیم داد چرا که اگر چه این افراد بالغ هستند ولی عملاً نمی توانند مستقل زندگی کنند. در کتب فقهی برای ملتقط یا به عبارتی دیگر سرپرست شروطی تعیین شده است. از جمله بلوغ، عقل، آزاد بودن، مسلمان بودن. در مورد شرط بودن رشد و عدالت، نظرات اختلافی است ولی اگر فسق او ثابت شود حاکم طفل را از او گرفته و به دیگری می سپارد. این شروط خود بیانگر کارکرد سرپرستی و حمایتی احکام لقیط در اسلام است. چراکه اگر لقیط گم شده بود و ملتقط یابنده، گذاشتن شرط برای یابنده معنایی نداشت مگر آنکه منظور از ملتقط سرپرست باشد که وضع چنین شروطی برای حمایت از طفل مطلوب است. از سوی دیگر فقها برای شرط مسلمان بودن ملتقط به آیه نفی سبیل « وَ لَنْ یَجْعَلَ اللَّهُ لِلْکافِرینَ عَلَى الْمُؤْمِنینَ سَبیلاً – نساء ۱۴۱ » اشاره کردهاند که بیانگر تسلط ملتقط بر لقیط است. ( مبین، ۱۳۸۴ : ۳۱ )