فارابی دیگر فیلسوف اسلامی است …او میگوید:« وقتى انسان اعمال صالح را تکرار کرد و انجام آن ها براى او عادت شد خلق نیکو به دست میآید. در نظر ایشان لذات دو دسته اند لذات محسوس ولذات غیر محسوس. انسان چون به محسوسات آشناتر است و آن ها را بهتر درک میکند و آسانتر به آن ها میرسد ، گمان میکند لذاات محسوس غایت اوست.» (رمضانی،۱۳۸۷ :۳۹۰)
خواجه طوسى وابن مسکویه سعادت را داراى مراتبى می دانند که پائینترین آن مربوط به حیات مادى انسان و مرتبه قصواى آن مربوط به آخرت است و آن را سعادت تام می دانند. آن ها نیز معتقدند که در دنیا سعادت تام حاصل نمی شود زیرا درد و رنج و حسرت، و حرمان از درجه نهایى سعادت وجود دارد و سعادت را این دانسته اند که انسان با حرکت ارادى به کمال «خویش» دست یابد و بالاترین مرتبه فضیلت این است که افعال انسان الهى و خیر محض و بدون نظر به پاداش و کیفر و فقط براى خدا باشد و این خیر محض است که غایتى لنفسه است. «باید فعل او جمله غرض او باشد، نه پاداش و کیفر و این غرض حکمت و منتهای سعادت است.»(فتحعلی،۱۳۷۴)
صدرالمتالهین سعادت را عبارت از وصول نفس انسان بهکمال، سرور و بهجتى مىداند که نفس بعد از وصول بهکمال به آن نایل مىشود و در اینباره مىگوید: «اعلم ان الوجود هوالخیر و السعاده» . به نظر ایشان اصل وجود و هستى و درک آن خیر و سعادت است، لکن از آنجا که حقیقت وجود، از نظر کمال و نقص داراى درجات و مراتب مختلف است باید گفت هر موجودى که از لحاظ وجودى تمامتر و کاملتر باشد و از عدم خالصتر باشد، سعادتمندتر است .(محامد،۱۳۸۰)
مرحوم نراقى غایت تهذیب نفس و تکمیل آن با فضایل را رسیدن به خیر و سعادت مىداند. ایشان در تعریف سعادت مىآورد: «سعادت، رسیدن آدمى به کمال نهفته در سرشتخود است، با حرکت و فعالیت ارادى نفسانىاش» .(نراقی، ۱۳۸۵: ۷۴ )از نظر ایشان «فضایل اخلاقى، از امور نجات دهنده آدمىاند و انسان را به سعادت ابدى مىرسانند و رذایل اخلاقى از جمله مهلکاتاند و موجب شقاوت سرمدىاند» .(همان) از سوى دیگر تنها راه رسیدن به سعادت حقیقى را ، اصلاح جمیع صفات و قواى آدمى در تمام دوران معرفى مىکند و مىگوید: « سعادت حاصل نمىشود مگر با اصلاح دائمى جمیع صفات و قوا. بنابرین این مهم با اصلاح برخى قوا و نادیده گرفتن برخى دیگر و یا اصلاح آن قوا در برخى زمانها و اهمال در برخى دیگر از زمانها حاصل نمىگردد; هم چنان که سلامتبدن و اداره منزل و کشوردارى قابل دسترسى نیست، مگر با اصلاح جمیع اعضا و اشخاص و طوائف، آن هم در تمام زمانها. بر این اساس سعید مطلق کسى است که تمام صفات و افعالش را به طور ثابت و دائمى اصلاح کرده باشد; به گونهاى که تغییرات و تحولات ایام بر سعادت او خدشهاى وارد نسازند و تحولات اصلاح او را بر هم نزنند. » (همان)
در میان اندیشمندان اسلامی معاصر می توان از علامه طباطبایی ره نام برد که از برجستگیهای اندیشه ایشان توجه به مباحث فلسفه اخلاق بوده است. اندیشههای اخلاقی علامه عمدتاً در کتابهای “المیزان ” ، “نهایه الحکمه” و “اصول فلسفه وروش رئالیسم” بیان شده است که در میان اندیشمندان و پژوهشگران اسلامی حائز اهمیت بسیار است. علامه طباطبایی در کتاب المیزان خود بر اساس تفسیری که از آیات قرآن به دست میدهد به تعریفی دقیق از سعادت می پردازد که مورد توجه بسیاری از پژوهشگران حوزه اخلاق بوده است.
بخش سوم: کانت و نظریات اخلاقی
۲-۳-۱ زندگینامه کانت
«ایمانوئل کانت[۷] در سال ۱۷۲۴ در کونیسبرگ به دنیا آمد. او چهارمین فرزند از نه فرزند خانواده ای تهیدست و پارسا مذهب بود. پدرش یک زین ساز بود و زندگیشان بسیار ساده بود، سادگی و آرامشی که زمینه ای بود شایسته برای مردی که همه زندگی خود را وقف شناسایی کرد.وی بعدها هنگامی که به عنوان معلم سرخانه به کار آموزش می پردازد با اشتیاق تربیت بسیار شایسته تری را که در خانه خود از آن برخوردار شده بود به یاد می آورد خانه ای که به قول خودش در آن هیچ کار خطا و بدور از اخلاق سر نمی زد. کانت صفای خانوادگی خود را همواره در یاد داشته و از پدر و مادر خود چون نمونه های شایسته از صفا و پرهیزکاری یاد میکند. ویژگیهایی که در چگونگی اندیشه و داوری وی درباره انسان و اخلاق تاثیری بسزا داشتند. اومی گوید: من هیچگاه مادر خود را از یاد نمی برم ، او بود که نخستین بذر نیکی را در من کاشت و پرورش داد، او قلب مرا به روی تاثیرهای طبیعت گشود، اندیشه ام را بیدار کردو گسترش داد. آموزش های او همواره در زندگانی من تاثیری بسزا و پاینده داشته است. »(رهنما،۱۳۸۸: ۴)
بیان شد که کانت از یک خانواده پارسا مذهب بوده است. « در آن زمان ، نهضت پارسا مذهبان که جنبشی اصلاح طلب در درون کلیسای لوتری به شمار میآمد، نفوذ گسترده ای در طبقات پایین و متوسط در آلمان داشت.پیروان این نهضت سختی زندگی را با آرمان قداست کار و وظیفه، و توسل به دعا و نیایش، برخود آسان می ساختند. نظریه خاص این نهضت در خصوص حاکمیت و اقتدار وجدان تاثیری دیرپا در اندیشههای اخلاقی کانت برجای گذاشت.» (اسکروتن،۱۳۸۳: ۱۷)
کانت در هشت سالگی به مدرسه ای فرستاده شد که پارسامذهبان کونیسبرگ تأسيس کرده بودند، ولیکن گویا کانت از آن دوران خاطره خوشی نداشت که در سالهای بعد از هرنوع ذکر ایام اولیه تحصیلش خودداری می کرد. «او پس از گذراندن دوران ابتدایی و متوسطه در کالج فردریک و آموختن زبان لاتین و تحصیل کلاسیک در سال ۱۷۴۰ یعنی در ۱۶ سالگی به دانشگاه کونیسبرگ راه یافت و در آنجا بیش از هرچیز به آموختن فلسفه،ریاضیات و الهیات پرذاخت.» (رهنما،۱۳۸۸: ۴) شش سال بعد از دانشگاه فارالتحصیل شد و به دلیل از دست دادن پدر و عدم دستیابی به یک شغل دانشگاهی، ناگزیر به عنوان معلم سرخانه مشغول به کار شد. وی در سی ویک سالگی شغلی به عنوان مدرس خصوصی در دانشگاه به دست آورد که دستمزدی نداشت و تنها این امتیاز را داشت که میتوانست سخنرانی های عمومی برگذار کند و در آمد ناچیزی را از راه تعلیم خصوصی دانشجویان به دست آورد. پس از آن پانزده سال برای تصدی مقام استادی آن دانشگاه صبر کرد.